فراجا گردشگری
سفرنامه افغانستان-۵

بازگشت به ایران با طعم بداخلاقی مرزی

بازگشت به ایران با طعم بداخلاقی مرزی فراجا: آخرین قسمت سفرنامه سعید شرفی به افغانستان به بازگشت او به ایران از مرز دوغارون و ماجرای برخوردهای لب مرز با افغانستانی ها برمی گردد. در سالهای اخیر اعتراضات زیادی به این بدرفتاری ها شده است


خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ- سعید شرفی در آخرین شب اقامتم در كابل، حوالی ساعت ۹ برای صرف شام به سمت رستوران برگ كنتینتال رفتم. رستورانی بزرگ و دارای انواع غذاهای ایرانی، افغانی و فست فود. وقتی به جلوی رستوران رسیدم خیلی شلوغ بود و نیروهای امنیتی زیادی آنجا حضور داشتند. با كمی دقت دیدم اتومبیل های زیاد و گران بهایی هم جلوی رستوران پارك شده است. حدس زدم آدمهای مهمی جهت صرف غذا در رستوران هستند و این اقدامات امنیتی جهت حفاظت از آن ها می باشد. چون شب قبل كه به اینجا آمده بودم، وضع بدین گونه نبود. برای ورود به رستوران دچار تردید شدم. پیش خودم گفتم امشب شب آخر حضور من در كابل است و امكان دارد سوء قصد به این میهمان های محترم رستوران، جان مرا هم به خطر بیندازد. تصمیم گرفتم جهت در امان ماندن از این بلای ناگهانی به جای دیگری بروم و از آنجا دور شدم. بعد از دقایقی از دور دیدم آقایان محترم در حال بیرون رفتن از رستوران هستند. دوباره برگشتم و آخرین شام در كابل را همان جا خوردم. بعد از گشت شبانه، به هتل برگشته، وسایلم را جمع و جور كردم تا فردا بامداد چیزی جا نگذارم و سرانجام به خواب رفتم.
بامداد خیلی زود از خواب بیدار شده، وسایلم را برداشته و راهی فرودگاه شدم. با ولع بیشتری به شهر نگاه می كردم، شاید هیچ وقت دیگر اینجا را نبینم. خیابان ها هنوز خلوت بود، نیروهای امنیتی جلوی ساختمان های مهم و دولتی و دیگر جاها با قیافه های خسته و خواب آلوده در حال نگهبانی بودند. از منطقه وزیر اكبر خان گذشتیم و وارد خیابان فرودگاه شدیم. با عبور از چند لایه مأموران امنیتی در نهایت وارد سالن اصلی فرودگاه شدم و با كمی تاخیر به سمت هرات پرواز كردیم. قبل از ظهر در هرات به زمین نشستیم. بعد از خروج از فرودگاه، به سمت شهر هرات به راه افتادم. تصمیم داشتم قبل از آخر ساعت كاری گمرك مرزی از آن عبور كرده و وارد خاك ایران شوم. بدین منظور، خویش را به میدان خروجی شهر به نام میدان جامی، جایی كه ایستگاه خودروهایی است كه به مرز می روند رساندم. بعد از كمی معطلی، سرانجام به سمت مرز دوغارون به راه افتادیم و حدود ساعت یك به مرز رسیدیم. خیلی راحت و بی دردسر از قسمت گمرك افغانستان عبور كردم تا رسیدم نزدیك گمرك ایران. صفی طولانی جلوی همان كانكسهای كذایی كه داستان شان را در آغاز سفر توضیح داده بودم تشكیل شده بود. اما عبور از گمرك ایران به این سادگی و آسانی نبود كه پنداشته بودم. پیش از صف اصلی، سربازی تعدادی از افغانستانی ها را به صف كرده و با رفتار زشت و زننده و اهانت آمیزی مشغول به اصطلاح بازرسی بدنی آنها بود. به دنبال راهی می گشتم تا هرچه زودتر از خان اول بگذرم. به سمت سرباز رفتم و به او گفتم من فقط یك كوله پشتی كوچك دارم و وسیله دیگری همراهم نیست. آیا می توانم سریع تر بشوم؟ با لحن نه چندان مودبانه ای گفت اگر میخواهی زودتر و راحت رد شوی، می توانی ۶۰ هزار تومان بدهید و CIPرد شوی. فكر كردم پیشنهاد رشوه می دهد. خیلی عصبانی شدم و در پاسخ گفتم نه، توی صف می ایستم. سپس به ته صف رفتم و او همچنان به اصطلاح در حال بازرسی بود. خیلی عصبانی شده بودم و به زور خویش را كنترل می كردم. افغانستانی های مغرور ولی گرفتار مجبور بودند رفتارش را تحمل كنند. بعد از آنكه چند دقیقه سپری شد، از من خواست از صف بیرون بیایم و كارم را انجام دهد و از آن مرحله عبور كنم، محلش نگذاشتم و به سمت دیگری روی برگرداندم. خودم را سرزنش می كردم كه چرا چنین درخواستی از او كرده بودم. شاید اخلاقی هم نبود كه خارج از صف كاری صورت گیرد. اما ول كن نبود و با اصرار از من می خواست كه جلو بروم. من هم به علت عصبانیت قدرت تصمیم گیری ام مختل شده بود. سرانجام تسلیم شدم و بدون آنكه به او نگاه كنم كوله پشتی ام را روی میزی كه محل بازرسی بود قراردادم. او هم خیلی سرسری نگاهی به درون آن انداخت و اجازه رفتن داد. اما ذهنم خیلی درگیر ماجرا بود. هم به خاطر رفتارش با خودم و هم به خاطر رفتار غیرانسانی ای كه با افغانستانی ها داشت. پس از پرس و جو، محل كار فرمانده آن قسمت را پیدا كردم. سرش خیلی شلوغ بود و اتاق پر از ارباب رجوع. در این میان آنچه توجه مرا جلب كرد، جوان افغانستانی ای با ویزای هوایی كه قبلا آن را توضیح داده ام، آمده بود تا زمینی عبور كند. اما نمی گذاشتند و او هم در جواب افسر مربوطه كه چرا با این ویزا زمینی آمده می گفت پول نداشته كه با هواپیما سفر كند. با سادگی می گفت می خواهد به ایران برود برای كار كردن و ملتمسانه می خواست كه اجازه عبور بدهند. متاثر از این صحنه و منتظر بودم تا دور و بر آن افسر كه درجه ستوانی داشت كمی خلوت شود. در اولین فرصتی كه پیش آمد، رفتم و سلام كردم و ماجرا را برایش شرح دادم. در جواب گفت اگر به شما بی تربیتی شده، معذرت می خواهم؛ ولی درباره افغانستانی ها باید همینطور با آنها رفتار كرد. شما آنها را نمی شناسید. دریافتم كه مبحث فقط آن سرباز نیست، بلكه رویه ای است معمول و برای خود دلایلی هم به ظاهر داشتند. اما در جواب گفتم شما نظامی هستید و باید رفتاری در شان یك فرد نظامی داشته و رفتارتان منطبق بر قانون و اخلاق باشد. از آن گذشته، با وجود فضای مجازی و پخش شدن فیلم هایی در این مورد احترام و شأن شما خدشه دار خواهد شد كه به صلاح شما و كشور و اقتدارتان نیست. این را هم گفتم كه من هم به نوبه خود این رفتار شما را هرجا كه بتوانم منعكس خواهم كرد. همچنانكه اینگونه رفتار كردن در آغاز ورود سبب كاشت بذر نفرت و كینه در بین اتباع افغانستان خواهد شد. و چرا در این باره به این نیروها آموزش داده نمی گردد چه بسا با توجیه این ماموران بتوان در اتخاذ رفتار منطبق بر قانون آنها را یاری داد. اما بحث مان درباره این مورد به جایی نرسید و نتوانستیم یكدیگر را قانع نماییم. مبحث CIP و ۶۰ هزار تومان را هم توضیح دادم. اما توضیح داد كه مبحث به آنها مربوط نمی گردد و یك سازمان دیگر است كه تحت نظر ما كار نمی نماید. از لحن و فحوای كلامش پی بردم خودش هم از این مورد چندان راضی به نظر نمی رسد، و از اینكه سرباز چنین پیشنهادی داده است متعجب شد و گفت به آن رسیدگی خواهد نمود. بلافاصله هم سرباز را احضار كرد و مورد ماخذه قرار داد. هر چند سرباز زیر بار نمی رفت و ماجرا را به گونه ای دیگر تعریف می كرد. نمی دانم، اما به نظرم شاید از روی بی تجربگی چیزی گفته بود كه برایش دردسر آفرین شد. یا قبلا هم به دیگران چنین چیزی گفته و كسی پیگیر ماجرا نشده بوده است. حالا یك نفر بیكار پیدا شده بود كه ماجرا را پیگیری می كرد. پس از آنكه حسابی سرباز را نواخت، دستور داد احدی از نفرات CIP حق خروج از سالن گمرك و ورود به قسمت تحت كنترل و مسئولیت مرزبانی را ندارد. اما برداشت من از این روش عبور از گمرك ایران این است و این احساس را در من به وجود آورد كه شاید شرایط را به گونه ای سازماندهی كرده اند تا مسافر مجبور شود ۶۰ هزارتومان را به همان سازمانCIP بدهد و خویش را خلاص كند. اگر اینگونه باشد، مصداق بارز فساد است؛ و اگر جز این باشد، از سوءمدیریت و بی كفایتی مسئولان مربوطه ریشه می گیرد كه سبب شرمندگی است. بعد از آخر این بحث ها، از افسر مرزبانی خدافظی كرده و به سمت صف اصلی به راه افتادم. در تمام طول این مدت، رفتار آن افسر با خودم بسیار محترمانه بود. افغانستانی ها كه شاهد همه ماجرا بودند كه گویا كسی آمده و درباره مسائلی بحث می كند كه خودشان توان و موقعیت طرحش را ندارند، توجهشان به من جلب شده بود و همه ماجرا را با چشمان شان دنبال می كردند. بخصوص آنهایی كه مورد بدرفتاری آن سرباز قرار گرفته بودند، به قول معروف دل شان خنك شده بود. بعد از همه این رویدادها كه جلوی چشمان همه شان رخ داده بود، افغانستانی ها نسبت به من حالتی سمپاتیك و اطمینان پیدا كرده بودند. سفره درد دلشان باز شده و داستان های زیادی از اینگونه رفتارها برایم تعریف می كردند كه سبب شرمندگی ام از این چنین اعمالی می شد كه از جانب برخی هم میهنانم نسبت به اتباع افغانستان صورت می گیرد. داستان هایی كه خود می تواند دست مایه یك پژوهش مفصل شود. به هرحال بعد از آخر این ماجراها و عبور از گمرك ایران، به صورت رسمی وارد خاك كشورم شده بودم و تمام حوادث و ماجراهای سفر به سرعت از جلوی نظرم عبور می كرد. سفری دیگر تمام شده بود با تمام تلخی ها و شیرینی هایش، بسان همیشه.

1397/04/19
13:34:22
5.0 / 5
101
تگهای خبر: سفر , شهر
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۳ بعلاوه ۱
فراجا
faraja.ir - حقوق مادی و معنوی سایت فراجا محفوظ است

فراجا

یافتن بهترین جا برای گردشگری